تبليغاتX
bohbohe
بوم رنگ
                                              Persian Gulf 

۱-شب

موهای سیاه دختریست

به نام آسمان

هروقت روسری آبیش را برمی دارد.

 

                         ***************

۲-بچه که بودم

مادربزرگ خدای باغچه ی پیرهنم بود و

دامنم را گل گلی می کرد

مادر دستانی بود که به زندگی گره ام زد

و من هر روز

پا به پای عقربه های ساعت دیواریمان

راه رفتم

حالا هر قدر هم که بزرگ شوم

دستم

به در خانه ی بچگی هایم نمی رسد

تا پس بگیرم

خنده، تنها عروسکی را

که توی عکس های بچگی ام

جا مانده.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:17  توسط مونا  | 

                           Persian Gulf 

حالا

چشمانم بازتر می بیند

تمام منظره ای را که خدا برایم نقاشی کشیده

روی بومی به اندازه ی دنیا

دنیایی که هیچ چیز جالبی ندارد

به جز تو

که مثل من هستی

گیج خانه ای که بوی رنگ می دهد

...

حالا

هر چه فکر می کنم

بیشتر نمی فهمم

زندگی همچنان ادامه دارد و من

بی خیال رنگ بازی ها

میان این همه نقاشی

خوابیده ام .

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:20  توسط مونا  | 

                                  Persian Gulf

قصه اینطور تمام شد

مثل دکمه ای

از پیرهنت افتادم

میان هیاهوی بوق های ممتد

توی چهار راه شهر

میدان شدم

قل خوردم تمام مسیرها را

سردرگم کوچه پس کوچه های سردرگم

جذب چرخ های ماشینی شدم

که از همه تندتر می چرخید

پرت توی آغوش خیابان

هم آغوش آسفالتی که داغ کرده بود و

خط های سفیدش

دنباله ی بادبادکی

که رها

رها

رهایم کرد توی آسمان .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 18:37  توسط مونا  | 

Persian Gulf

از بین این همه

فقط تو را کم دارم

خدا کند روز برود و

تو آفتابی شوی

دستانت را دورم حلقه کنی و هی چرخ بخوری

گیج بروم

دیگر نرو

این زنجیر را از پایم باز کن

خورشید نمی تواند رامم کند

باور کن ستاره ها فرزند خوانده های تو نیستند

هیچ وقت بزرگ نمی شوند

این آسمان جای ما نیست

بیا به آسمان هشتم برویم

فقط من باشم و تو

دستانت را دورم حلقه کنی و هی چرخ بخوری

گیج بروم

**********************

صاحبخانه مرد

من پیرهنش بودم

هنوز هم آویزان این بند رخت

منتظرم

بیایی و

ما را در آغوش بکشی

من و پیرهنت به هم گره بخوریم

ای کاش صاحبخانه دكمه های پیرهنش را باز می گذاشت

تا با اولین باد

به دیدنت می آمدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 14:24  توسط مونا  | 

                                  Persian Gulf    

شاید دنیا 

بادکنکی باشد که خدا هی بادش میکند 

یا آینه ای که هر روز خودم را درونش نقاشی میکنم

شاید این همه تصویر را

                       ـ آسمان،زمین،دریا،تو،... ـ

کسی کف دستانش ریخته

روی چشمانم گذاشته

می خواهد سر به سرم بگذارد

شاید دنیا را

یک کودک ۳ کیلویی که دارد مدام گریه میکند

از من بیشتر بفهمد

شاید دنیا

با تمام جزییاتش

یک شاید بزرگ باشد.

                                 ***********************

خدا کند

چشمانم را که باز کنم

دیروز برگشته باشد

دوباره به دیدنم بیایی

چمدانت به رویم لبخند بزند

لباسهات را آویزانم کنی

هر چه می خواهی از من عکس بیندازی

بدون اینکه تصویرم توی لنز دوربینت کوچک شود

توی چاییم شکر بریزی

با من سر بکشی

و من

دیگر هیچ وقت

چشمانم را نبندم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:37  توسط مونا  | 

                           Persian Gulf                                       

به پایان رسیدم

نقطه هات را جمع کن

بیاور اینجا بگذار

میبینی

چراغ ها به من چشمک میزنند

پرده ها را نکش

بیا با هم از در بیرون بزنیم

به آدمکهایی برسیم

که از هر درختی آویزانند

کوله پشتی ام را بگیر

یک درخت آنجا

برای من

دست تکان می دهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:58  توسط مونا  | 

                           Persian Gulf                                       

کم آوردم

در برابرت

آسمان هم کم می آورد

دستانم کوتاه شدند

از هر چه که تو بلندتر می شوی

اینجا

بی تو دیگر

دستی نمی ماند که کوتاه نباشد

خوش به حال خورشید

که بغلش کردی

             **************

به یاد بچگی ها

نان می بریم

زنجیر می گیریم

عمو برایمان قصه می بافد

تا بخوابیم

نبینیم

آسمان ستاره هامان را

می بلعد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:31  توسط مونا  | 

                            Persian Gulf                                                       

 

خورشید چشم بگذار              

زمین گیر شدم

بارت را روی دوشم کوه کن

اصلا

تمام جاذبه ام برای تو

می خواهم

آتشفشان شوم.

               ****************

از روبه رویم دور شو

چشمانت را به زمین بدوز

تا پسشان بزند

آسمان عرق بریزد و

دریای بیچاره هی عق بزند

اینجا دیگر جای تو نیست

نیست

جای توست

گلیمت را جمع کن

می خواهم پاهایم را دراز کنم

می دانم

قلمشان میکنی

عیبی ندارد

فردا

کودکی با آنها

مشق هایش را خواهد نوشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 21:28  توسط مونا  | 

خورشید چشم میگذارد

تا در تاریکیت گم شوی

کلاه ایمنیت را بردار

بگذار،از آن بالا

خدا

به سرت بزند

تا خورشید

بسوزد.

              ****************

کشتندت

برای اینکه آسمانت را نباریدی

ساعتت را به دست راستت می بستی

وقیح بودی

چشمانت آینه داشت

سکوتت فریاد می زد

لباسهات،خاکی بود

مقصر بودی

انکار نکن

بگو

چه کسی ترازویشان را لرزاند؟

تو

    با افکارت

               هر روز

کودکانی را میزاییدی

که زودتر بزرگ میشدند

حقت بود

دمشان گرم

نه کبوتر بودی 

نه نور

نه مادر

هیچ نبودی

باید میکشتندت

لال شود هر که دروغ میگوید

لال می شوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 21:4  توسط مونا  | 

۱-تشنه ای اما

گردنت را به روی هیچ دریایی خم نمیکنی

سرت را بالا می گیری

تا باران بزند

روی صورتت

خوب میدانی

دریا هم

از اسمان است که سیراب میشود

                                           *****************

۲-تو کبوتری هستی       

که دیشب                                          

اسمان را                                          

با بالهای سپیدش

جارو کرد و

امروز

کلاغ شد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:26  توسط مونا  |